مزارشهدا
  • من و دوستم ( چهارشنبه 22/1/1386 :: ساعت 10:24 صبح)

    با نگاه اول وقتي شما عکس يه مرد رو با دو تا بچه ببينين چي تصور مي کنين؟ منم فکر کردم عکس يه شهيد با بچه هاشه که احتمالا دوقلو هستند!
    .
    .


    .
    عکس آقا رو با انگشتش نشون داد و گفت: مي شناسي؟
    گفتم: نه!!
    گفت: آقاي شکاري! دور ميدون شهرداري مغازه ي...
    - دوباره زير عکس رو نگاه کردم! اسم دو نفر نوشته شده بود! شهداي ما در واقع دو تا بچه اي بودن که بغل آقاي شکاري بودند!


     
    ادامه مطلب...




    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]