مزارشهدا
  • من و دوستم ( چهارشنبه 23/12/1385 :: ساعت 8:47 عصر)

    ***حسن خانه تکاني به اينه که آلبوم ها را دوباره ورق مي زنيم!!!!***
    خوابگاهي نبودن هميشه برام يه مشکلاتي رو پيش مي آورد، مثل اينکه تو برنامه هاي شب نمي تونستم شرکت کنم! حداقل کمتر شرکت مي کردم!
    ديدار با خانواده ي شهدا و جانباز ها هم از اون برنامه ها بود!
    اسمش که اومد باور نمي کردم! واقعا؟! مي خواين برين قائمشهر؟!! آره! قضيه جدي بود!
    تقاضا زياد بود! دوتا اتوبوس شديم!


    خانه اش کوچک بود . ساده! تنها بود! يا شايد ما که رفتيم تنها بود!
    مادر شهيد مي گفت: خيلي ها به قصد نوشتن کتاب از احمد، تحقيق کردند! حتي جواني که در خانه اش بود را نشان داد و گفت: ايشون هم همينطور، اما هيچکدام موفق نشدن مراحل نوشتن کتاب رو به اتمام برسونن! انگار هميشه يکسري مشکلاتي پيش مي اومد که نمي شد! مثلا تموم اطلاعات مفقود مي شد و...
    با خودم گفتم: گاهي ما چه سمج مي شويم! و حق را خودخواهانه به خودم دادم!!!
    مادر شهيد کشوري آنقدر مهربان بود و دوست داشتني که دل کندن از او سخت بود! اما بايد بر مي گشتيم! نصيحت هاي مادرانه اش! نماز جماعت و دعا...
    يادش بخير!
    از شهيد کشوري اطلاعاتي بيشتر از شما ندارم!  پس هيچ نمي گويم...




    التماس دعا............. خيلي التماس دعا




  • من و دوستم ( پنجشنبه 3/12/1385 :: ساعت 7:57 عصر)

    عکس روبروي در، براي هر کسي که مياد تو اتاق جلب توجه مي کنه! مثل خودم روز اول!
    ساده است و مهربون! نياز به گفتن نيست! اينا رو تو چهره ش هم مي توني بخوني!
    روز اول آبان ماه بود! سال 1347!!!! توي يه خونه توي يه روستا به اسم گرجي محله، بهرام به دنيا اومد!
    نيومد که بمونه!
    با داداش هاي بزرگترش سر جبهه رفتن رقابت داشتن! اين ميومد اون مي رفت! البته اجازه گرفتن براي بهرام که مي خواست داوطلبانه بره جبهه يه کم سخت تر بود!
    بلد بود چطوري مامان و بابا رو راضي کنه!!!!
    ....
    عمليات کربلاي 5 بود! اسفندماه 65! برنگشت! همرزمش مي گه: يکي از دوستامون پاش روي مين رفته بود! بهرام رفت که کمکش کنه! اما....
    سالها مفقودالاثر بود تا صفاي شلمچه رو با حضورش بيشتر کنه!!!!

    ***


    کمر درد شديدي گرفته بود!!!! علتش را که مي پرسيدند؛ مي گفت: بهرامم شهيد شده!!
    شايد درک نکردند عشق مادرانه اش را و آرام خنديدند به او...
    چندي نگذشت؛ خبر آوردند...



     


    بهرام فيروز کوهي... امام زاده عبدالله گرگان!!!! اومدين گرگان، بسم الله...


    التماس دعا...................يه عالمه...





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]