مزارشهدا
  • من و دوستم ( سه‏شنبه 22/12/1385 :: ساعت 11:30 عصر)

     


    سالروز تشکيل بنياد شهيد مبارک!!!!!!!!!!!!!
    خودم هم نمي دونستم!!!
    تا اينکه شيرينيشو خوردم!!!
    خب مبارکه ديگه!!!!!

    التماس دعا يه عالمه!!!




  • من و دوستم ( پنجشنبه 12/11/1385 :: ساعت 10:46 عصر)

    اين حرفا ربط زيادي به نوشته هاي من و دوستم نداره! از شهدا و مزار شهدا هم نيست! فقط يه درد کوچولوست که اگه نمي گفتم نمي دونم چي مي شد؟ شايد جاش هم اينجا نبود و توي اون يکي بايد مي نوشتم نمي دونم... فقط بخونين! يا حق


    داشتم از عذاب وجدان مي مردم! عاشق تنهايي ام!! نمي دونم چرا؟!!
    شب هشتم بود تموم اون روز روي لبم زمزمه ي شب اصغر شب هفتم شب قحط آبه، مردم! بود. شايد عذاب وجدانم هم به خاطر همين بود...
    هنوز تو هيچ جلسه ي عزاداري شرکت نکرده بودم. تموم عزاداريم خلاصه شده بود به خيمه ي شيشه اي با يکي دو تا محفل اينترنتي ديگه!!!
    اونشب بالاخره قسمت شد...


    امشب شب هشتمه محرمه! امشب...(1دقيقه)... مريضا رو به ياد بيارين! حاجتمندها رو به خاطر بيارين! اللهم..



    چي شد؟؟؟؟؟


    بابا با توام! چي شد؟؟؟؟؟؟


    هيچي جونم!! تموم شد!! نفهميدي؟!!!


    يعني چي؟؟؟


    اين يعني الان روضه بود؟؟؟؟


    شب اوله اومدي مسجد؟؟؟؟؟؟؟


    اين به عبارتي يعني... يعني ساکت!! يعني تابلو!!!


    بي خيال شدم!! با خودم گفتم اگرچه قشنگي عزاداري دسته جمعي رو نمي شه انکار کرد اما همون چادر نماز و سجاده رو گوشه ي خونه ي خودمون عشقه!!


    از فاطميه اومده بود مسجد... اونجا هم شام مي دادن... نگاه کن تو رو خدا... مگه مجبوري؟؟ مي گه: مال امام حسينه!!!! تبرکه!!!!! لا اله الا الله!! خيلي جوکين به مولا!
    بعد از شام بود...
    آخ اين چشماي نگروونو قربون برم... دنبالش که کردم ديدم بچه ش داره ميدوئه وسط مسجد... مواظب باش...
    اينم از اين چشم نگرون!!!
    داشت سينه مي زد... گفتم به به چه حالي داره ها! کجاست؟؟
    بابا سبک خوندنش عوض شد!! اينطوري نمي زنن که!!! نه بابا!!
    راست راسي معلوم نيست کجاس؟؟
    زنجيرزني که شروع شد... 
    خانوم خوشگله پرده رو درست کن! انگار نه انگار!!! چند دقيقه بعد فقط ما نشسته بوديم و چند تا خانوم مسن که حال بلند شدن و تماشاي ****اون ور پرده**** رو نداشتن!!
    ياد تذکر بغل دستيم افتادم: شب اوله اومدي مسجد؟؟؟


    نمي دونم چرا سردم شد...


    زندايي جون قربون دستت! ما امشب کلي ثواب جمع کرديم! با اجازه من مي رم خونه!! شايد هنوز عزاداري تو نت تموم نشده باشه!!!
    وايسا منم بيام!!!


    التماس دعا


     





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]