مزارشهدا
  • من و دوستم ( چهارشنبه 25/11/1385 :: ساعت 11:6 عصر)

    روز


    روز دوازدهم ارديبهشت، در حالي که تنها 48 ساعت از آغاز عمليات بيت المقدس مي گذشت، به بيمارستان حميديه رفتيم.
     تا قبل از شروع عمليات اين بيمارستان متروکه بود که با تلاش پزشکان و امداگران اعزامي منطقه ي خراسان احيا شد و در لحظه ي بازديد ما داراي سه اطاق عمل، 5 جراح، 45 تخت اورژانس و 40 تخت بستري و ... بود. وقتي خواستيم با پزشکان و پرستاران مصاحبه کنيم، همگي به ما يک جواب مي دادند: اگر اينجا مي خواهيد با شخصي مصاحبه کنيد بايد با هلاء بيات صحبت کنيد؛ پرسيديم: هلاء بيات کيست؟؟!
    ما را نزدش بردند! پيرزني عرب، از اهالي حميديه که چين و چروک چهره اش، رنجي را که در جنگ بر او رفته بود، مي نماياند و چهره ي شادش، حکايت از صفاي قلبي پاک داشت. از اول جنگ کارش کمک به مجروحين جنگ بوده. به ما گفتند: شب عمليات، از ساعتي بعد از شروع حمله تا عصر فرداي آن روز، حتي براي يک لحظه به زمين ننشست. يکسره کار مي کرد، لباس ها و ملافه هاي خونين مجروحان را مي شست، به آنهايي که به تنهايي قادر به غذا خوردن نبودند، با دست مادرانه اش غذا مي داد. ظروف مجروحان و زمين نقاهتگاه را شستشو مي داد.
    حالا هم به همان کارهاي معمولش مشغول بود. با آنکه حتي يک لحظه هم از نظافت محل غافل بنود، به زحمت براي لحظه اي مصاحبه نگه ش داشتيم. به کمک يکي از جوانان عرب زبان از او پرسيديم: مادر جان، شنيدم که تو در اينجا خيلي زحمت مي کشي؟ جواب داد: اينها براي اسلام و خميني که چيزي نيست.گفتم: تو که يک عربي نظرت درباره ي صدام که خود را فرشته ي نجات عرب ها مي داند، چيست؟ گفت: صدام عفريتي ست که ما به خونش تشنه ايم!
    پرسيدم: براي کسي پيغامي نداري؟
    گفت: فقط سلام من را به خميني برسان و به او بگو ناراحت نباشد؛ هلاء بيات در اين بيمارستان کار مي کند.

    ويژه نامه ي جغرافياي بي رنگي
    التماس يه عالم دعا


     




  • من و دوستم ( پنجشنبه 5/11/1385 :: ساعت 12:20 صبح)

    چند روز پيش جايزه ي نشريه ي امتداد به دستم رسيد! امروز براي اولين بار تونستم برم سر کتاب و بخونمش!! اسم کتاب يا به عبارتي ويژه نامه ي راهيان نور، جغرافياي بي رنگي بود! طراحي جلدش هم برام حذابيت داشت! دلم نيومد شما رو بي نصيب بزارم! انتخاب مطلب از توش خيلي سخت بود! به خاطرات زنان خرمشهر رسيدم که برعکس بقيه ي خاطرات، اسم نويسنده ي خاطره ذکر نشده بود! خلاصه منو بدجور ريخت به هم!!! بي معرفتيه از کتابم استفاده نکنين:


     


    *********


    دکتر گفت: فوري ببريدش اتاق عمل! اورژانسيه.
    طفلک بچه! يه دستش شيشه ي شير بود و يک دستش پفک. ترکش نصف صورتش رو برده بود.
    از اتاق عمل آمدم بيرون. مادرش گفت: خواهر، عمل تمام شد؟ با اشاره ي سر گفتم:نه!!!
    گفت: چقدر طول کشيد؟ خدا رو شکر شيرش داده بودم. و الا زير عمل ضعف مي کرد.
    دو زانو نشستم کنارش. شک کرد. گفت: عمل...تمام...شد.....
    گرفتمش توي بغل و دو نفري زار زديم!!


     


    *********


    صبح بعد از رفتن شوهرش، گفت: بچه ها! امروز محمود يه جور ديگه خداحافظي کرد.
    گفتم: بد به دلت راه نده. ان شالله امشب صحيح و سالم بر مي گرده.
    با ترديد گفت: خدا کنه!!!
    بهش گفتم: راستي اگه شوهرت شهيد بشه چکار مي کني؟
    گفت: دو رکعت نماز مي خوانم!! آرام ناليدم؛ پس پاشو اين کارو بکن!!
    ساکت بود. همين طور نگاهم مي کرد.بعد بلند شد، اما نتوانست سر پا بايستد. نشست و خودش را تا آشپزخانه کشيد که وضو بگيرد
    .


     


     


     


    التماس يه عالم دعا





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]