| | | |
| من و دوستم ( چهارشنبه 25/11/1385 :: ساعت 11:6 عصر) روز روز دوازدهم ارديبهشت، در حالي که تنها 48 ساعت از آغاز عمليات بيت المقدس مي گذشت، به بيمارستان حميديه رفتيم.
| ||
| | | |
| من و دوستم ( پنجشنبه 5/11/1385 :: ساعت 12:20 صبح) چند روز پيش جايزه ي نشريه ي امتداد به دستم رسيد! امروز براي اولين بار تونستم برم سر کتاب و بخونمش!! اسم کتاب يا به عبارتي ويژه نامه ي راهيان نور، جغرافياي بي رنگي بود! طراحي جلدش هم برام حذابيت داشت! دلم نيومد شما رو بي نصيب بزارم! انتخاب مطلب از توش خيلي سخت بود! به خاطرات زنان خرمشهر رسيدم که برعکس بقيه ي خاطرات، اسم نويسنده ي خاطره ذکر نشده بود! خلاصه منو بدجور ريخت به هم!!! بي معرفتيه از کتابم استفاده نکنين: ********* دکتر گفت: فوري ببريدش اتاق عمل! اورژانسيه. ********* صبح بعد از رفتن شوهرش، گفت: بچه ها! امروز محمود يه جور ديگه خداحافظي کرد.
التماس يه عالم دعا | ||
| | ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ | |
| [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد... [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :.. [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم [آرشيو شده ها] | ||