مزارشهدا
  • من و دوستم ( يکشنبه 24/10/1385 :: ساعت 10:2 عصر)

    انگار نه انگار که وسط شهر بود. کوچه هاي باريک و تو در توي سبزه مشهد و امامزاده نور، ساعتي ما را دور خود چرخاند تا بالاخره پيدايش کرديم! خانه اي کوچک که مرا ياد روستاهاي اطراف بيرجند انداخت. خانه عطر روستا مي داد.خانه ي دو سيد بزرگوار که کوچک بود و ساده و البته چه سخت براي يک پيرزن و پيرمرد تنها!!! که تنها دلخوشيشان عکس چسبيده به ساعت ديواري بود. عکس سيد حبيب. عکسي که هنگام غذا خوردن، دعوت مي شود به پاي سفره! عکسي که تنها مونس مادر و پدر پير خود مي باشد.


    زهرا سادات برايمان مي گويد:


    يه شب خواب ديدم! کنار مصلي چند ماشين بزرگ نظامي ايستاده بود و تعداد زيادي سرباز سوار اونها شدند! خوب که نگاه کردم سيد حبيب رو هم بينشون ديدم! اومد پيشم! فکر کردم دارن اعزام مي شن به جبهه! اما گفت: داريم ميريم کربلا! اسم کربلا روکه آورد نتونستم طاقت بيارم! خيلي اصرار کردم که منو هم همراه خودشون ببرن! هرچي اصرار کردم قبول نکرد! گفت: مادر ببين هيچکس مادرش همراش نيست! بالاخره راضي شدم! پرسيدم حالا چرا دارين مي رين کربلا؟ گفت:


    مادر! مگه نديدي خونمونو خراب کردن؟ چند روزي مهمون امام حسينيم! تا خونمون درست بشه و برگرديم!!


     



     


    رفتم امامزاده، گلزار شهدا رو خراب کرده بودن تا دوباره به صورت منظم و يک دست بسازنش!!


    ياالله


    ياالله


    يالله


    التماس دعا


     


    پي نوشت:


    ·          سبزه مشهد يه محله ي قديمي تو گرگانه!


    ·          حدود يکسال پيش گلزار شهداي امامزاده عبدالله رو مرتب کردن! و به خاطر همين يه مدت گلزار به هم ريخته بود. راستي هنوز دارن سقفشو نصب مي کنن! به نظرتون برگشتن؟؟؟





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]