مزارشهدا
  • من و دوستم ( پنجشنبه 14/10/1385 :: ساعت 3:28 عصر)

    حدود هشت نفر تو اتاق بوديم و از اين تعداد حداقل 6 نفر مشغول صحبت بودند. من سرگرم کارهام بودم.


    نائمه و فاطمه تازه از ديدار، اومده بودند! همه داشتند صحبت مي کردند که يه دفعه متوجه شدم همه ساکتند و فقط نائمه صحبت مي کنه!


     


    مادرش خوابشو نمي ديد. يکبار ميره سر مزار شهيد و حسابي باهاش درد دل مي کنه! گلايه مي کنه! شکايت مي کنه! گريه مي کنه و مي گه آخه چرا به خوابم نمياي؟


    روز بعد خواهراش يه سينه سرخ رو که تو اتاقشون اومده بود، مي گيرن و تو قفس ميزارن! سينه سرخه اونقدر خودشو به در و ديوار قفس مي زنه که  نوکش خوني مي شه! خواهرها هم با ديدن اين صحنه، سينه سرخ رو از قفس ميارن بيرون  و آزاد مي کنن!


    صبح روز بعد دوست شهيد مياد خونه ي شهيد، خودشو معرفي مي کنه و مي گه: يه خواب ديدم، اومدم براتون تعريف کنم: شهيد اومد تو خوابم، گفت:


    مادرم سر مزارم خيلي گريه کرد و گفت چرا نمياي به خوابم؟ من رفتم خونه مون اما خواهرام منو اسير کردند!


     ازش پرسيدم: چرا صورتت خاکيه؟ گفت:


    آخه براي اينکه آزادم کنن، خودمو به در و ديوار قفس زدم!


    .


    .


    .


    نائمه مي گفت: از اون به بعد پنجشنبه و جمعه ها، مراقب پرنده ها و حتي مورچه هان! که نکنه...


     


     



     


    شهيد ابوالقاسم خوش مهر هم مثل خيلي از شهدايي که اينجا معرفي شدند، امامزاده عبدالله گرگانه!


    سال 62 تو منطقه ي فکه به شهادت رسيده! اومدين گرگان...


     


    التماس دعا





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]