مزارشهدا
  • من و دوستم ( يکشنبه 3/10/1385 :: ساعت 11:32 عصر)

     


     


    سلام. ايندفعه خيلي تاخير داشتم. مسافرت يکدفعه اي و نسبتا طولانيم هم تو اين تاخير بي تاثير نبود. مي خواستم باز هم از شهداي هم شهريم بگم اما عيد قربان منو ياد شهيد بابايي انداخت.هموني که وقتي تو امريکا درس مي خوند شب ها براي فرار از دست شيطان در خيابان هاي پادگان مي دويد. و توي خوابگاه قسمتي رو که نماز مي خوند جدا کرده بود واجازه نميداد هم اتاقي هاي امريکاييش وارد محل نماز بشن! هموني که...


    عباس بابايي.


    مي دونم همتون مي دونين... گفتم تکراريه! ديدم خودم سالي چند بار اين کتاب رو مي خونم. ياد اون تکرار افتادم که روح رو جان مي بخشه...اين شد که نوشتم...


    بابت طولاني شدن هم عذر مي خوام... تمام سعيم رو کردم که خلاصه ش کنم. ولي حيفه. مي دونم کتابش رو خوندين! اما اگه نخوندين بخونين! ضرر نمي کنين!!!!


     


     


                                                        و آغاز رفتن از اينجا شروع شد...




    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]