| | | |
| من و دوستم ( يکشنبه 3/10/1385 :: ساعت 11:15 عصر)
پدرم که موجي مي شود مادرم هميشه همين کار را مي کند. اينقدر پدرم کتکش مي زند که از حال مي رود. ازش پرسيدم مادر چرا خودت هم فرار نمي کني؟ بهم گفت: اگه من هم بيام بيرون بابات خودش را مي زند. ماهنامه ي طراوت.ش ?? | ||
| | | |
| من و دوستم ( يکشنبه 3/10/1385 :: ساعت 11:15 عصر) امروز دلم خيلي گرفته بود. يه دنيا حرف داشتم. حساب کتاب مي کردم که مي رسم همه ي حرفامو بهش بگم يا نه!!! حتي نمي دونستم از کجا شروع کنم. وقتي امروز مثل هر غروب پنجشنبه رفتم پيشش... هيچ حرفي به زبونم نيومد...با اينکه فقط و فقط من بودم و خودش!! حتما براي شما هم پيش اومده ياد اون شعري افتادم که هميشه مي خوندم: گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم که غم از دل برود چون تو بيايي تنها چيزي که تونستم بخونم زيارت آل ياسين بود.دليلشو نمي دونم. يادته هميشه زيارت عاشورا مي خوندم!! نمي دونم چرا آل ياسين!! مي دونم و باور دارم که تو خواستي. خوشحالم!! خوشحالم که تو رو دارم!!
التماس يه عالم دعا
| ||
| | | |
| من و دوستم ( يکشنبه 3/10/1385 :: ساعت 11:15 عصر) داشتم فکر مي کردم. به چي؟ آره خب! به چي؟ به کلنا هادي يا ابا هادي! به اينکه: وقتي خبر شهادت پسراش مهدي و مجيد رو بهش دادند، رفت حرم حضرت معصومه. بچه هاي لشکر 17 علي ابن ابي طالب آمده بودند. گفت اي کاش به اندازه ي رگ هاي بدنم پسر داشتم، مي فرستادمشان جبهه! به ليلي اي که با شنيدن خبر شهادت مجنونش مي گه: بهتر! حالا حميدم مي تونه کمي بخوابه! يا ليلي ديگه اي که مي گه: من هم برات آبرو نمي زارم که بي من رفتي، بي معرفت!! تو جمله ي آخري مي توني نهايت حرص زنانه ي ليلي رو ببيني؟؟ نمي دونم چرا به اينها فکر مي کنم!؟چقدر هم بي ربط! تازه اگه به همديگه هم مربوط باشن، مطمئنا به من مربوط نيستن! هستن؟! آره خب! من! يه نسل سومي که ياد گرفتم نسل هاي قبل رو محکوم کنم به بدبختي خودم! من که اگرچه در زمان جنگ گل و تيشه به دنيا آمدم اما از جنگ هيچ چيز نفهميدم. حالا منم و يه دنيا سئوال بي جواب! يقه ي کيو بگيرم!مثل هميشه نسل قبل از من محکومند به کوتاهي! اصلا همه ي تقصيرها مال آنهاست!! ما نسل پاک و بي کينه اي هستيم که قرباني خودخواهي اونها شديم! مگه نه؟! اصلا به من چه؟؟؟ کاش مي شد موضوع بهتري براي فکر کردن داشتم! براي سپري کردن لحظه هام يه دليل بهتر پيدا مي کردم.کاش مي شد عادت نکرده بودم برم مزار شهدا! کاش روزهام با تو معني نمي شدن! کاش... مي تونيم صادق باشيم! اينجا فقط منم و تو! فقط فقط! حتي دوستم هم نيست! مي دوني خدا وکيلي!هيچ چيزي بهتر و بيشتر از فکر کردن به شهدا به من انگيزه ي زندگي نمي ده! به تو چطور؟ براي يک لحظه توسل، براي يک تلنگر، به چي نياز داريم؟!... يه وقتايي، يه چيزايي، يه جورايي، بد مي سوزونه! ديدي؟! فکر کردن به شهدا از اون چيزاست! به گذشت و ايثارشون! به مهربونيشون! به حال غريبي که داشتن!به رفتنشون! مي دوني؟ همه رقمه مي سوزونن! تا حالا يه درد لذت بخش داشتي؟ تجربه ندارم | ||
| | | |
| من و دوستم ( يکشنبه 3/10/1385 :: ساعت 11:15 عصر) مادرم، مادر هميشه صبورم! سلام! اينجا طلائيه است. نامه ات به دستم رسيد. غروب بود و نم نم باران! هيچکس اشکهايم را نديد! نامه ات خوب موقعي رسيد! مادر به پاکي دلت قسم! اينجا صداي پاي ملائکه را مي شنوم. اينجا در همهمه ي سکوت مي شنوم صداي همه را که برامان دعا مي کنند. من رد پايشان را روي رمل ها ديدم! مادر به اشکهاي خشکيده بر سجاده ات قسم! اينجا آنقدر آسمان به زمين نزديک است که اگر قدمي بالا روي محو مي شوي! باور کن! به چشم خودم ديدم! اينجا تنها يک قدم با عرش فاصله داري و در تمام آن يک قدم دنيا خلاصه مي شود. اينجا طلائيه است. ديروز باران فقط براي من باريد! اينجا حتي رنگ آسمان براي هر کس متفاوت است. دوستم پدر شده بود، مي گفت هوا آفتابي است. شيريني اش حتي زير آسمان من هم نم نگرفت! اينجا ستاره ها به استغاثه هاي شبانه عادت دارند! ستاره ها ديشب سراغ عباس و سعيد را مي گرفتند. نمي دانم، نمي دانستند يا مي خواستند نمک به زخممان بپاشند! ديشب صداي نماز شب عباس از پشت تپه اي که هميشه نماز مي خواند، مي آمد! هذا مقام العائذ بک من النار هذا مقام العائذ بک من النار العفو العفو العفو.... ديشب نماز شب را به امامت عباس، جماعت خوانديم! باور مي کني؟ اينجا طلائيه است! جايي جدا از هر جا که مي شناسي! تمام چيزهايي که در شهر حتي فکر کردن به آن سخت است، اينجا مي توان ديد، باور کرد، فکر کرد و حتي گاهي که آن يک قدم را برداري مي تواني لمسش کني! مهربان من، مادرم! از طلائيه برايت مي نويسم! اما اينبار هم نامه ات ، خواهد ماند. کوله ام پر شده از نا مه هاي پست نشده! نمي خواهم قطره اشکي حتي! به خاطر من، به گونه هايت بلغزد! مادرم هميشه بخند! ما پيروزيم، اين وعده ي حتمي خداست! چه برويم و چه بمانيم! مادرم! التماس دعا | ||
| | | |
| من و دوستم ( يکشنبه 3/10/1385 :: ساعت 11:15 عصر) ... - پدر عزيزم! آقا و سرورم، مولا و امينم، رهبر، استاد و مرشدم! سلام بر تو که هم پدرم بودي، هم سرورم، هم رهبرم و هم امينم. سلامي از صميم قلب به شما مي فرستم. سلام بر تو از آن هنگام که زاده شدي، رشد کردي، قيام کردي و آن هنگام که مي نشيني و آن هنگام که قرائت مي کني، هنگامي که سخن مي گويي و خطبه مي خواني، هنگامي که مي خوابي و هنگامي که بر مي خيزي. سلامي از اعماق وجودم بر تو باد. سلام و اشتياق قلبي ام بر تو که عطر پيامبر از وجودت به مشام مي رسد. پدرم! همانا تو مرا تربيت کردي، آموختي و ارشادم کردي، و ان شاءالله با حسن ظن تو، در آينده نيز همينگونه خواهم بود. پدرم! شما را فقط به دعا سفارش مي کنم و از شما درخواست دارم که روز قيامت شفيع من باشي. روزي که انسان از پدرش، صاحب و فرزندش فرار مي کند. ملتمسانه و خاضعانه از شما خواهش دارم و برايتان دعا مي کنم. دعا براي حفظ رهبري مقاومت اسلامي و امت حزب الله، اين دعاي خاص براي مجاهدين مقاومت اسلامي، برپادارندگان مجد و عظمت و پيروزي، براي اين است که خداوند جهاد در راهش را توفيقشان داده. همه ي آنان را سفارش مي کنم و خواهش دارم و التماس دعا دعا دارم، دعايي خالصانه براي ولي امر مسلمين، حضرت آيه الله خامنه اي، و سفارش مي کنم که همچنان از او حمايت و پشتيباني معنوي، روحي و جاني داشته باشيد که اين حمايت، نه نياز او، که براي خودتان است.... برادران مجاهدم در مقاومت اسلامي!... سلام بر شما دلير مردان، روزي که زاده شديد و روزي که شهيد مي شويد. سلام بر خاک مقدسي که قدم هاي مبارک شما بر آنجا نهاده شده و از خونتان سيراب گشت، همچون خاک تشنه ي کربلا که از خون اباعبدالله الحسين (عليه السلام) سيراب شد و دائما ندا مي دهد: " اين زمين از خون حسين و يارانش بود که مقدس و رستگار شد." اي مردان، مردان سازنده مجد، عزت و کرامت امت، امت محمد بن عبدالله، امت علي و زهرا. و اي برپادارندگان پرچم عزت و پيروزي و پرچم حق و علم اسلام ناب محمدي، فجر با صوت گلوله هاي شما، و صبح با نداي خون حسيني شما طلوع مي کند، و زمين از خون شما سيراب خواهد شد. نورانيت خورشيد، تلالو شماست و زيبايي طبيعت از جمال و زيباييتان. سلام بر ارواح مطهرتان که به سوي آسمان و ملکوت اعلي عروج مي کند. سلام بر ارواح مطهرتان که همچون اهل بيت پيامبر، عاشق شهادتيد. اي برپادارندگان مجد و پيروزي امت محمد و علي. اي حاملان پرچم اسلام، بيرق اباالفضل العباس. اي پيروان حيدر، و اي فرزندان علي و حاملان ذوالفقار... برزميد و استوار باشيد و در قله هاي افتخار بر مواضع دشمن صهيونيستي هجوم ببريد. نکند قدرت سلاحشان شما را بترساند و مرعوبتان سازد. چرا که شما سلاح "الله اکبر" داريد و قدرت ذوالفقار در کفتان است... شما خوب مي دانيد که اگر سختي مي کشيد، همه ي برادرانتان اين درد را مي کشند، پس دستهايتان را ملتمسانه رو به آسمان بالا ببريد و فرياد بزنيد:" يا فاطمه الزهرا"... شما را به مداومت در عمل صالح و خالصانه براي خداوند سفارش مي کنم و اينکه با توسل به او يا ائمه اطهار مخصوصا حضرت زهرا(سلام الله عليها) به آن نزديک شويد. به شما سفارش مي کنم که زيارت عاشورا، زيارت وارث و بعضي آيات خاص قرآن را هر روز و يا در حد توان خود بخوانيد و ثواب آن را به روح شهدا بفرستيد، آناني دوستشان داشتيد و ياران اين راه بودند. آناني که هيچگاه قلب هايمان فراموششان نخواهد کرد. حتي با گذر ايام و حتي اگر سختي ها و دوران سياه بر شما فائق آيد. از شما خواهش دارم که مرا حلال کنيد و عذر مي خواهم و التماس دارم که در دعاهاي خويش، مرا فراموش نکنيد. ابوحسن سيد هادي نصرالله خيلي خلاصش کردم تا... شرمنده!! عاشق اين رابطه ام! مي دونين چند سالش بود؟ من که همسن ايشون بودم....بهتره هيچي نگم! حتما ارزش فکر کردن روداره! نه؟! التماس دعا وقتي هواي گريه داري! | ||
| | ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ | |
| [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد... [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :.. [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم [آرشيو شده ها] | ||