| | | |
| من و دوستم ( چهارشنبه 24/8/1385 :: ساعت 8:7 عصر) اسفند 83 بود. يه عالمه ساختمون که هر کدوم يه اسم قشنگ داشت، با کلي فشنگ و ترکش تو سينه ش.گردان کميل، گردان فاطمه الزهرا(س)، گردان عمار، گردان علي بن ابي طالب، محمد رسول الله(ص)،... يه حسينيه که حتي ستون هاش هم اسم داشت. يه حوض که شاهد آخرين غسل خيلي از شهدا بود. يه زمين صبحگاه که شباي عمليات جا کم ميومد. يه آسمون که انگاري انتها نداشت. | ||
| | | |
| من و دوستم ( دوشنبه 22/8/1385 :: ساعت 10:11 عصر) مهربون من سلام! امروز يا بهتر بگم الان يه خبري رو شنيدم که حتما از شنيدنش خوشحال مي شي! آره مي دونم! اما نمي دونم چقدر! خيلي وقته رفتي و چشم هاي مامان بزرگ و بابا بزرگ به در دوخته شدن! خيلي وقته رفتي و هنوز همه منتظر اومدنتن! خيلي وقته رفتي و خيلي ها با آرزوي ديدن تو رفتن! | ||
| | | |
| من و دوستم ( دوشنبه 22/8/1385 :: ساعت 10:11 عصر) دعا دعا کنيد که من ناپديدتر بشوم که در حضور خدا رو سپيدتر بشوم بريده هاي من آن سوي عشق گم شده اند خدا کند که از اين هم شهيد تر بشوم که ذره هاي مرا باد با خودش ببرد که بي نهايت باشم، مديدتر بشوم به جستجوي من و پاره هاي من نرويد براي گم شده تن، پي کفن نرويد | ||
| | ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ | |
| [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد... [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :.. [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم [آرشيو شده ها] | ||