مزارشهدا
  • من و دوستم ( دوشنبه 24/10/1386 :: ساعت 5:4 عصر)

    نبودم که رفت... چه سخت است نفهمند که چه مي کشي! بدتر از رفتنش، نفهمي اطرافم بود که زجرم ميداد... هيچکس نمي دانست که تو که بودي!!!


    گرگان نبودم و چه دير شد که نوشتم برايت!


    مدتهاست مي خواهم از محمد طاهر بنويسم! اما نشد! نمي دانم چرا اما گاهي که نوشتنم مي آمد انگار لياقت نبود، انگار براي قلمم خيلي بزرگ بود، انگار نمي خواست که بنويسم ازش!!
    امروز که چند روزيست پدر به جوارش رفته مي نويسم!!!
    سال 1338 در نجف به دنيا آمد ... و سال 1363در مجنون رفت!! يا شايد حوالي مجنون!
    چه ديار غريبيست مجنون! گويي که پيمان بسته با دل خون! با دلهاي ديوانه ي زهرا! انگار مي خواهد همه ي خوبها و همه ي خوبيها را با هم داشته باشد! اينقدر مغرور نشو مجنون! ديوانگي رسم عاشقي است و محمد طاهر يک دلداده بود!
    جسدي نيست! حذف شد. محو شد. و فقط اسم مجنون ماند و مفقودالاثري سيد!
    سيد محمد طاهر طاهري فرزند آيت الله حبيب الله طاهري (نماينده ي مردم گرگان در مجلس خبرگان رهبري) است! يا شايد بود...
    يادم هست آن موقع که آثارش براي بنياد شهيد جمع آوري مي شد، پدر ايشان چند دفتر به دوستم داده بود که مي گفتند هنوز علما معني رمزهايش را نفهميده بودند! يادش بخير! آنقدر محو دفاترش شده بودم که کارم يادم رفته بود...
    همه تهذيب نفس بود و يادآوري! تنبيه بود که براي کارهايش در نظر گرفته بود و...
    راستي! از کجا آن همه وقت؟


    يادم رفت بگويم محمد طاهر بعد از گرفتن ديپلم همراه خانواده از نجف به گرگان آمدند! در حوزه ي علميه ي امام صادق عليه السلام درس خواند و به دانشگاه نيز رفت. حوزه را تا مرحله ي رسائل پيش برد و ليسانس خود را از دانشگاه گرفت. در رشته ي الهيات.
    و بعد به عنوان دبير در اموزشگاههاي شهرستان بجنورد مشغول به تدريس شد!
    حتي در لشگر نصر مسئوليتش برنامه ريزي کلاس هاي لشگر بود.

    در وصيت نامه اش آمده:
    هميشه بر نفستان غلبه داشته باشيد و ببينيد در کجا نقص داريد، همانجا را ترميم کنيد. از نظر اعتقادي خودتان را بسازيد، خودسازي کنيد، روزه بگيريد،امام را تنها نگذاريد و هميشه امام را دعا کنيد و ياور امام باشيد. سنگر خودتان را خالي نکنيد در هر لباسي که هستيد.

    آمده بودم که از پدر بنويسم! دادهايم را فرياد کنم اما نشد. اينبار نيز آنچه مي خواستم نشد! مي خواستم گريه هاي نبودنم در تشييع پيکرت را زار بزنم اما نشد!!!
       





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]