مزارشهدا
  • من و دوستم ( دوشنبه 15/5/1386 :: ساعت 9:20 عصر)

    قرار نبود من و دوستم به روز کنيم! يک پست نوشت و گفت من عازم سفرم! پست بعدي با تو!!!
    و من ماندم و ترديد! از چه بنويسم و از که!
    قلمم نرفت که بنويسد از مزار شهدا! يادم آمد کتاب خدا خانه دارد! بارها خوانده امش! اما تا باز حرف سفر مي شود آن هم خانه ي خدا!
     رفتم  سراغ نوشته هاي فاطمه شهيدي! دوست دارمش! نوشته هايش هواييم مي کند!

    فصل اول: خداحافظي
    گوشي را مي گذارم به همه ي تلفن هايي که از صبح تا حالا کرده ام فکر مي کنم، هرکسي يک جايي را گفته که آنجا يادش بيفتم. پاي کوه صفا، مني، مروه، عرفات...
    هرکدام اين آدمها احتمالا همين جايي که سفارشش را به من کرده اند سيمشان وصل شده و خدا در آن نقطه عنايتش را بر سرشان باريده...
    ناگهان همانجا پاي تلفن به لرزه مي افتم: سال آينده وقتي دوستي زنگ مي زند تا بگويد خداحافظ؟ آيا لحظه اي جايي خواهد بود؟ آيا نقطه ي بارشي براي من هم هست؟
    فصل دوم: ميقات
    اينجا ميقات است. منزل بال بال زدن کبوتر پيش ار پرواز.
    ما از آن دورها آمده ايم. ما به دنياي رنگ ها عادت داريم، از اين بي رنگي، از اين همرنگي گيج شده ايم...
    اينجا نقطه ي صفر پروانه شدن است. برگهاي توت ما را فريب دادند و  ما همه ي اين سالها پيله تنيديم... واي اگر فصل پروانه شدن نرسد. واي اگر پيله ها ما را خفه کنند. واي اگر تا ابد کرم بمانيم!
    اينجا نقطه ي صفر پروانه شدن است. کسي از بيرون کمک مي کند تا تو رها شوي. نه فقط از لباسهايت. از اسارتهايت. از بندها و زنجيرهايت. شادي پوست انداختن در اين بهار تو را مست مي کند. پروانه کجا بودي؟ چه دير آمدي؟ تو از اول قرار بود فقط دور اين بام و در بگردي.
    فصل سوم:لبيک
    چطور قرار است بگويم "بله" وقتي در تمام عمرم بر هيچ تصميمي استوار نمانده ام؟
    شايد کل ماجرا همين است. همين گفتن و بار بر دوش گرفتن، تاب آوردن، شکستن و دوباره برخاستن. دوباره" امانت"! اگر همه ي ماجرا همين است، پس تسليم!



    فصل چهارم: پيش از طواف
    من با چرخيدن خيلي آشنايم. همه ي عمر را چرخيده ام. دور آدمها! دور اشيا! دور هر کس و ناکسي! دور خودم! دور خودم! ولي با اين يکي اصلا آشنا نيستم. دور تو هيچ وقت نگشته ام. اينطور ناگهاني و بي مقدمه: چطور در همين چند لحظه مهلت، اين روح دور دور را بياورم نزديک و بگذارمش در مدار؟
    اين کاسه ي کوچک و حقير قابليت من، اندازه ي چند قطره باران بيشتر جا ندارد. چه فرقي مي کند زير آبشار ايستاده باشم يا در مسير جويباري باريک؟ با اين ظرف تنگ و حقير، هر جا بروم آسمان همين رنگ است. سهم من از بارش هاي عظيم، آبشارهاي بزرگ، فقط حسرت خواهد بود. اين چه توقعي ست که از من داري؟...
    کجايند دستهاي تو؟ اين قابليت، اين ظرف حقير انگشتانه اي را از من بگير. مرا به وسعت مهمان کن.
    کجاست کسي که کوري را در اين مدار بچرخاند؟
    کجاست پسر رکن و مقام؟
    کجاست پسر صفا و مروه؟
    کجاست مرد بزرگ؟ شايد دستهايش را برايمان کاسه کند و ظرفي بسازد تا زير باران بگيريم.


    ان شاالله... عصاره ي کتاب بود... تقديم به شهيد گمنام! که حتما دعايمان خواهد کرد...
    يا حق و التماس دعا




    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]