مزارشهدا
  • شهید گمنام ( يکشنبه 31/4/1386 :: ساعت 11:43 صبح)

    عمليات شروع شده بود. بايد کلي تو آب شنا مي کرديم تا به عراقيها مي رسيديم. آب خيلي سرد بود. سرماي آب اونقدر به پام فشار آورده بود که رگهاش گرفته بود. پاهام مثل چوب، خشک شده بودن. از شدت درد داشتم بي حال مي شدم. تو اينطور مواقع بايد به پشت مي خوابيديم و پاهامون رو آروم تکون مي داديم تا دوباره به حالت اولش برگرده؛ ولي ديگه نزديک عراقيها شده بوديم و هيچ کاري نمي تونستم بکنم. از يه طرف هم ترس داشتم که نکنه درد پام باعث بشه که صِدام در بياد و به عمليات لطمه بخوره. دستم رو لاي دندونهام گذاشته بودم و به فرمانده مون فهموندم که مشکلم چيه. اونم با نگاهش داشت بهم مي فهموند که اينطور مواقع چي کار بايد بکنيم. قرار گذاشته بوديم اگه کسي براش مشکلي پيش اومد و نتونست به عقب برگرده، بخاطر اينکه عمليات لو نره، خودش بره زير آب و بعدش هم .........


     مزار شهداء


    آروم سَرَم رو بردم تو آب و تو دلم گفتم : "يازهراء(س)"


    دهنم رو که باز کردم تا آب تو دهنم بره، اتفاق عجيبي افتاد. پاهام دوباره گرم شده بود و راحت تکون مي خورد. انگار نه انگار که تو اون آب سرد بودم.


    دوباره پا زدم و اومدم روي آب ....



    نقل از غواصان لشگر 14 امام حسين(ع)



    شادي روح
    شهداي گمنام صلوات


     





    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [24/10/1386- 5:4 ع] از پسر مي نويسم به خاطر اين روزها که مهمانش پدر مي باشد...
    [13/10/1386- 1:26 ص] ماجراي مسلمان شدن يک دختر مسيحي توسط شهيد علمدار
    [20/7/1386- 10:53 ص] يادداشتهاي شب قدر
    [13/6/1386- 5:3 ع] ..: نامه اي از آسمان :..
    [15/5/1386- 9:20 ع] دلايه
    [31/4/1386- 11:43 ص] زندگيم رو مديون حضرت زهرا(س) هستم
    [آرشيو شده ها]